عطر صد خاطره
تقویمها گفتند | زادروز فریدون مشیری | فاطمه مارانی
در تقویم امروز ۳۰شهریورماه زادروز «فریدون مشیری» است. شاعر معاصر محبوب که بسیاری او را با شعر «کوچه» به یاد میآورند؛ شعری که یکی از آثار ماندگار عاشقانهٔ ادبیات فارسی است. در تمام اشعار فریدون مشیری زبان ملموس و ساده، نگاه عاشقانه و امید، امضای کار اوست.
شعر کوچه پیوند یک نسل با نسلی دیگر است. روایت خاطرهای که ممکن است هرکسی در یک کوچهباغ در شب مهتابی با کسی که دوستش دارد تجربه کرده باشد.
این شعر از الگوی سنتی پیروی میکند؛ عاشق وفادار ناکام، معشوق بیرحم و به یکدیگر نرسیدن. زبان شعر روان و ملموس است؛ اما با توصیفات بسیار دلنشین. در زمان حال، شاعر حین قدمزدن در آن کوچه به یاد تجربهٔ آن حس عمیق عاشقانه اما ناکاممانده میافتد که با وصف «در نهانخانهٔ جانم گل یاد تو درخشید» به گذشته میرود. مرور لحظات کرده و باز به حال برمیگردد.
احساسات میتوانند هرجایی در خاطر وجود ما ثبت شوند؛ در خیابان، در دانشگاه یا حتی اتوبوس؛ اما فضای کوچهباغهای قدیمی که سرشار از عطر گلهاست در شب و مهمتر از همه زیر نور ماه، تداعیکنندهٔ خوبی از فضای یک احساس لطیف عاشقانه است. خاطرهای عاشقانه که سالها بعد یک شب با عبور از یک کوچه زنده شده است. همین حسن انتخاب فریدون مشیری همراه با وصف شاعرانهٔ او یک تصویر آشنا از یک حس خوب با خواندنش زنده میکند.
در ادامه شعر کوچه را با هم میخوانیم:
بیتو، مهتابشبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره بهدنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانهٔ جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشهٔ ماه فروریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظهای چند بر این آب نظر کن
آب، آیینهٔ عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم: حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،
باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم، همهجا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالهٔ تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بیتو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...


مشاهده نظرات بیشتر...