رمان اگه بارون بیاد یادت میوفتم

2 سال پیش - خواندن 2 دقیقه

نام رمان: اگه بارون بیاد یادت میوفتم

نام نویسنده: فائزه سگوند

ژانز: عاشقانه

تعداد صفحه: ۳۷۶

خلاصه:


داستان درباره‌ی رُهام پسری خودشیفته و مغرور است که مدرک‌پزشکی خود را در آمریکا گرفته است.

بعداز مرگ پدرش برای اداره‌ی بیمارستان بزرگ او، به‌ایران برمی‌گردد.

رهام اعتقادی به‌عشق ندارد و آن را ضعف می‌نامد ولی روزگار او را چنان عاشق می‌کند که حاضر است برای رسیدن به‌عشق خود از هر راهی استفاده کند ولی متاسفانه…

بخشی از رمان جهت مطالعه و دانلود:


از ماشین پیاده می‌شوم و بعد از قفل کردن در ماشین، محوطه طولانی بیمارستان را طی می‌کنم و وارد بیمارستان می‌شوم؛ هر دکتر و پرستاری که از کنارم رد می‌شود سلام می‌کند و مشغول احوالپرسی می‌شود ولی من فقط به سلام سردی و تکان دادن سرم اکتفا می‌کنم.

از دور یاشار را می‌بینم که به سمت من می‌آید، به من که می‌رسد یک تای ابرویش رو بالا می‌دهد و می‌گوید:

– سلام خوبی

من: سلام تو خوبی

– ممنون، امروز دکتر صالحی نمیاد فکر کنم خودت باید بری اتاق عمل.

من: ساعت چند؟

– یازده

– باشه ممنون

یاشار بهترین دوستم است که او را همچون برادر خود دوست دارم.

به ساعتم نگاه می‌کنم که نه صبح رو نشان می‌دهد، با قدم هایی محکم به سمت اتاق ریاست می‌روم دم اتاق به خانم نوری می‌گویم برایم قهوه بیاورد و خودم وارد اتاقم می‌شوم.

مشغول چک کردن پرونده‌ها بودم‌که تقه‌ای به در خورد.

– بیا تو

خانم نوری با آن همه ناز و آرایش تند وارد می‌شود و با ناز می‌گوید:

– آقای تاجیک قهوه رو آوردم.

سری به نشانه مثبت تکان می‌دهم و مشغول چک کردن پرونده می‌شوم؛ خانم نوری قهوه رو، روی میز قرار می‌دهد و عزم رفتن می‌کند.

من: خانم نوری؟

به عقب برگشته و با ناز می‌گوید:

– جانم

لفظش را دوست ندارم پس اخم می‌کنم و می‌گویم:

– پرونده بیماری رو که آقای صالحی ساعت یازده خواستن عملشون کنند رو برام بیار.

بی توجه به اخم من، لبخندی می‌زند و “چشم” بلند بالایی می‌گوید و از در خارج می‌شود.


چهار ماه بود که بیمارستان رو خودم اداره می‌کردم و به کارهای آن مسلط بودم البته یاشار همیشه کمکم می‌کرد؛ یاشار در این بیمارستان کار می‌کرد و دکتر مغز و اعصاب بود.

https://98iiia.ir

0
کــارمـا :
44
بفرست

مشاهده نظرات بیشتر...
forum98ia2