سرانجام یزرگرد
زمانگویهها | قسمت ششم | محمدحسین هاشمی
«چو آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه بر روی خاک»
آخرین برگهای دفتر حکومت ساسانیان، آن تمدنی که جهانی را مسحور شکوه و عظمت خویش کرده بود، زیر بار سنگینیِ اشکی که بر پیکرهاش مینشست، چنان خمیده بودند که گویی هر ورق، وزنی از یک دورانِ بهسرآمده را بر دوش میکشید. این برگهای خسته چنان بر هم مینشستند که انگار پس از آن، آیندگان را راهی جز جستوجوی این عظمت بیبدیل در غبار تاریخ نمانده است.
پس از شکست ارتش ساسانیان در نبرد نهاوند، شهرهای درونی ایران یکی پس از دیگری سقوط کردند. ری، اسپهان، پارس، کرمان، سیستان، خراسان غربی، گرگان، قزوین، زنجان و آذربایجان همگی به دست اعراب افتادند؛ اما یزدگرد همچنان بهدنبال مقابله و نبرد با دشمن بود تا از پیشروی بیشتر آنها به شهرهای شمال شرقی کشور جلوگیری کند.
«سر خویش گیرم بمانم به جای
بزرگی نباشد، نه مردی نه رای
مرا جنگ دشمن به آید ز ننگ
یکی داستان زد بر این بر پلنگ»
اما از آنجا که تقریباً ارتشی برای او باقی نمانده بود، با مخالفت اطرافیان و موبدان مواجه شد. آنها که هم شرایط را مهیای جنگی دوباره نمیدیدند و هم از گزند بیشتر به ساختمان سلطنت هراس داشتند، گریز شاه را بهترین راهکار میدانستند.
از آن سپاهیان عظیم و فرماندهان دلیر، تنها یک یاور شجاع و فداکار برای یزدگرد باقی مانده بود. «فرخزاد هرمز»، برادر رستم فرخزاد، فرماندهی بود که تا آخرین نفسهایش به یزدگرد و دولت وفادار ماند. فرخزاد که بهمانند دیگر مقامات حکومت معتقد بود یزدگرد تنها امید برای احیای سلطنت ساسانی است، برای حفاظت از او و کشور، با کمک بزرگان، یزدگرد را مجاب کرد تا برای حفظ امنیت خود به مناطق شرقی کشور پناه ببرد. این مناطق بهدلیل دوری از میدانهای نبرد با اعراب و مرکز خلافت مسلمانان، از نیروی نظامی و استحکامات قویتری برخوردار بودند و درظاهر، از معدود مناطق امن باقیمانده بودند.
«فرخزاد برگشت و شد نزد شاه
پر از گرد با آلت رزمگاه
فرود آمد از باره، بردش نماز
دو دیده پر از خون و دل پرگداز
بدو گفت چندین چه مولی همی؟
که گاه کیی را بشولی همی
ز تخم کیان کس جز از تو نماند
که با تاج بر تخت شاید نشاند
توی یک تن و دشمنان صد هزار
میان جهان چون کنی کارزار
برو تا سوی بیشۀ نارون
جهانی شود بر تو بر انجمن
وزان جایگاه چون فریدون برو
جوانی یکی کار بر ساز نو
فرخزاد گفت و جهانبان شنید
یکی دیگر اندیشه آمد پدید
دگر روز برگاه بنشست شاه
به سر برنهاد آن کیانی کلاه
یکی انجمن کرد با بخردان
بزرگان و بیداردل موبدان
چه بینید، گفت، اندراین داستان؟
چه دارید یاد از گَه باستان؟
فرخزاد گوید که با انجمن
گذر کن سوی بیشۀ نارون
به آمل پرستندگان تواَند
به ساری همه بندگان تواَند
چو لشکر فراوان شود بازگرد
به مردم توان ساخت ننگ و نبرد»
پس از آنکه یزدگرد و همراهانش به خراسان رسیدند، یزدگرد برای مرزبانان و حاکمان محلی، بهخصوص «ماهوی سوری»، حاکم نامدار و قدرتمند منطقۀ «مرو»، نامهای نوشت و خواستار متحد شدن طوایف مختلف و جمعآوری سپاهی برای مقابلۀ چندباره با اعراب شد. شاه ساسانی که هنوز به دفاع از کشور امید داشت، از حاکمان میخواست که مخارج و نیروی مورد نیاز برای جنگی ناگزیر را تأمین کنند. بسیاری از حاکمان محلی که از یک سو دیگر اعتمادی به یزدگرد نداشتند و ازسویدیگر، از کشیدهشدن جنگ به اراضی خراسان و همینطور هزینههای زیاد نبرد هراس داشتند، درخواست پادشاه را رد کردند و نادیده گرفتند.
«دبیر جهاندیده را پیش خواند
دل آگنده بودش، همه برفشاند
جهاندار چون کرد آهنگ مرو
به ماهوی سوری کُنارنگ مرو
یکی نامه بنوشت با درد و خشم
پر از آرزو دل، پر از آب چشم
نخست آفرین کرد بر کردگار
خداوند دانا و پروردگار
خداوند گردنده بهرام و هور
خداوند پیل و خداوند مور
کند چون بخواهد ز ناچیز چیز
که آموزشگارش نباید به نیز
بگفت آنک ما را چه آمد به روی
وز این پادشاهی بشد رنگ و بوی
ز رستم کجا کشته شد روز جنگ
ز تیمار بر ما جهان گشت تنگ
به دست یکی سعد وقاص نام
نه بوم و نژاد و نه دانش، نه کام
کنون تا در تیسفون لشکر است
همین زاغ پیسه به پیش اندر است
تو با لشکرت رزم را ساز کن
سپه را بر این بر همآواز کن
من اینک پس نامه برسان باد
بیایم به نزد تو ای پاک و راد!»
سپس یزدگرد خود راهی منطقۀ مرو شد. پس از رسیدن به قلمرو تحت حاکمیت ماهوی سوری، با استقبال گرمی از جانب وی روبهرو شد و امیدوار بود که با کمک ماهوی سوری، روند سازماندهی ارتشش را سرعت ببخشد؛ اما این استقبال گرم ازسوی ماهوی سوری یک عمل ظاهری بود. در باطن، اینکه حضور یزدگرد در مرو موجب لشکرکشی اعراب به این منطقه شود، بیم زیادی در دل حاکم مرو و اطرافیانش میانداخت.
البته طمعی را که ماهوی سوری برای رسیدن به تخت سلطنت داشت نیز نمیتوان در خیانت او نادیده گرفت؛ او که یزدگرد را ضعیف و بیپشتوانه میدید، بدش نمیآمد که دست دوستی را بهسوی اعراب دراز کند تا شاید بتواند خودش، زیر سایۀ اعراب، رهبری حکومت ساسانی را به دست گیرد.
بهاینترتیب، ماهوی سوری بسیاری از حاکمان و فرماندهان ایرانی را علیه یزدگرد تحریک میکرد تا بتواند همین حمایت اندک را هم از یزدگرد بگیرد. او زیر نقابی که از جنس وفاداری به صورت داشت، در واقع با بهانۀ بیکفایتی و شکستهای مکرر پادشاه ساسانی، موج بزرگی از مخالفت را علیه او به راه انداخت و تعدادی از حاکمان را به لشکرکشی به مرو و دستگیری یزدگرد دعوت کرد و دروازههای شهر را نیز به روی آنها گشود.
یزدگرد که از خیانت حاکم مرو مطلع شده بود، دست به فرار زد و آوارۀ دشت و بیابان شد. سرانجام، در این تعقیبوگریزها، یزدگرد سوم، پادشاه ساسانیان، کشته شد. روایتهای زیادی از صحنۀ به قتل رسیدن یزدگرد وجود دارد؛ از جمله روایت شاهنامه که بیان میدارد یزدگرد بهدست آسیابانی که به او پناه برده بود، کشته و جسدش در آب رها شد.
«چو بشنید ماهوی بیدادگر
سخنها کجا گفت او را پسر
چنین گفت با آسیابان که خیز
سواران ببر خون دشمن بریز
چو بشنید از او آسیابان سخن
نه سر دید نه آن کار پیدا، نه بُن
شبانگاه نیران خردادماه
سوی آسیا رفت نزدیک شاه
ز درگاه ماهوی چون شد برون
دو دیده پر از آب، دل پر ز خون
سواران فرستاد ماهوی زود
پس آسیابان به کردار دود
بفرمود تا تاج و آن گوشوار
همان مهر و آن جامۀ شاهوار
نباید که یکسر پر از خون کنند
ز تن جامۀ شاه بیرون کنند
بشد آسیابان دو دیده پر آب
به زردی دو رخساره چون آفتاب
بر شاه شد دل پر از شرم و باک
رخانش پر آب و دهانش چو خاک
به نزدیک تنگ اندر آمد به هوش
چنان چون کسی راز گوید به گوش
یکی دِشنه زد بر تهیگاه شاه
رها شد به زخم اندر از شاه آه»
پس از به قتل رسیدن یزدگرد، ماهوی سوری مدت کوتاهی به تخت نشست. البته اندکی بعد، نبردهای داخلی بر سر تاجوتخت بیش از پیش بالا گرفت و بهاینترتیب، ماهوی سوریِ تازهبهتخترسیده نیز در رقابت بر سر قدرت به قتل رسید.
در واقع، پس از مرگ یزدگرد، دیگر چیزی از حکومت ساسانیان باقی نماند؛ ولی شکست حکومت ساسانی بهمعنای تسلیم مردم نبود. از ابتدای هجوم اعراب به مرزهای ایران، مردم مناطق مختلف در کنار سپاهیان مقاومتهای دلیرانهای در راه دفاع از خاک و تمدن خویش نشان داده بودند و میکوشیدند میهن خود را با چنگودندان حفظ کنند. این مقاومتها و فداکاریها حتی پس از سقوط حکومت هم ادامه یافت. چنانکه تاریخ سخن میگوید، انگیزۀ دفاع از تمدن کهن و باشکوه ایران در برابر قبایل نوپای اعراب، با کشتارها، غارتها، چپاولها و خفقانهای عمومی هم از بین نرفت.
در منابع تاریخی موجود، سند معتبری وجود ندارد که نشان دهد مردم نواحی مختلف ایران، داوطلبانه و بدون مقاومت، تسلیم سپاهیان اعراب و خواستههای آنها شده باشند. موارد انگشتشماری که از تسلیم ناگزیر کسی در سالهای ابتدایی جنگ در برخی منابع آورده شده، چنان نادر است که اعراب یکیدو مورد آن را، آن هم باذوق و تعجب و آبوتاب بسیار، بیان میدارند.
درمجموع، اسناد و گزارشهای موجود از دوران فتوحات اعراب، همگی نشاندهندۀ مقاومتهای جدی و گستردۀ ایرانیان برای حفظ این آبوخاک و دفاع از هویت ایرانی بودهاند.
منابع: شاهنامه_تاریخ طبری


مشاهده نظرات بیشتر...